رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه سی و پنجم .... ماما گفتن رادین

رادین نازنین سلام عزیزم، درست در تاریخ 8/17 ساعت 10 شب که شما در آغوش بابایی بودی برای اولین بار ماما گفتی. قربونت برم من که کلی من و بابایی ذوق زده شدیم. البته متاسفانه من نشنیدم ولی بابایی با ذوق اومد و تعریف کرد. ولی امروز که شما روی تخت داشتی بازی میکردی باز گفتی ماما و من بی اختیار گفتم جان. منتظر هستیم تا کلمات بیشتری یاد بگیری عزیزم. در ضمن دیگه ایستادنت هم بهتر شده و وقتی سرپا نگهت میداریم صافتر می ایستی. وقتی میخوام بهت غذا بدم به بالش تکیه ات میدم و اطرافت رو هم باز بالش میزارم. همش دوست داری وول بخوری. یه بار خاله همینطوری نشوندتت و باری چند ثانیه خیلی کوتاه نشستی. ای کلک، عاشق شیرخشک شدی. باز خ...
20 آبان 1390

نامه سی و چهارم .... واکسن شش ماهگی و آش دندونی

رادین عزیزم، الان در خواب ناز به سر میبری و مامان وقت کرده که وبلاگت رو به روز کنه. گلم، روز سوم آبان، شب با بابایی به خاطر گرفتگی صدات بردیمت دکتر. آقای دکتر گفتند که میتونی همین حالا واکسنت رو بزنی. من که اصلا آمادگی نداشتم ولی قبول کردم و واکسن سه گانه، قطره فلج اطفال و واکسن آنفولانزا رو برات زدند. واکسن هپاتیت موند برای ماه بعد . چون آقای دکتر گفتند که اینطوری کمتر اذیت میشی. خدا رو شکر همونطور که آقای دکتر گفتند واکسن شش ماهگیت خیلی کمتر اذیت شدی. تقریبا درد پا نداشتی ولی تب کرده بودی که با قطره خلاصه تبت هم اومد پایین. دیگه راحت شدی تا واکسن 12 ماهگیت گلم.در ضمن وزنت هم 7300 قدت 71 و دور سرت هم 44.5 بود  ...
15 آبان 1390

نامه سی و سوم .... شیطنتهای رادین

رادین گلم اول از همه بگم که بابایی عزیز چند روزیه که دستش شکسته. ایشالله زودی خوب بشه. دیگه کم کم داری شش ماهت رو کامل میکنی. حسابی شیطون شدی. همش دوست داری جنب و جوش کنی. روی زمینی سریع حوصلت سر میره و میخوای که بغلت کنیم. توی بغلی همش میخوای خودت رو پرت کنی پایین. لباسات رو میخوام عوض کنم کلی ول میخوری. الان که غلت میزنی روی فوم بازیت دور خودت میچرخی و چند باری هم تونستی بدون کمک به پشت برگردی. پیش بند من رو خیلی دوست داری . هر وقت میبندمش، چشمات رو درشت میکنی و نگاهش میکنی، دستت هم که میدم مثل همیشه فورا میکنی داخل دهانت. قربونت برم که دوست داری همه چیز رو کشف کنی. دو شب پیش کلی قهقهه زدی عزیزم ازت فیلم هم گرفتیم . روی ...
1 آبان 1390

نامه سی و دوم .... شروع غذای کمکی

        رادین گلم دو روزه که وارد ماه ششم زندگیت شدی. آقای دکتر گفتند که دیگه غذای کمکیت رو شروع کنیم. در ابتدا با فرنی. منم چون عجله داشتم از سوم مهر با اجازه آقای دکتر شروع کردم به غذا دادن به شما. هزار ماشالله خیلی دوست داری غذا بخوری. نوش جونت باشه عزیزم. سرلاک هم دکتر گفته که میتونم بهت بدم. ما هم میخوایم برای اینکه خدای نکرده اذیت نشی یواش یواش شروع کنیم. فقط متاسفانه چند روزی هست که مختصری اسهال گرفتی. اصلا از طعم ORS هم خوشت نمیاد. شربت آهن و ویتامین آ+د رو دکتر گفت فعلا قطع کنم تا ایشالله خوب بشی. در ضمن قدت تا پایان پنج ماهگی 68.5 وزنت 6950 و دور سرت 44 هست. الان ی...
7 مهر 1390

نامه سی و یکم .... سینه خیز رفتن

گل پسرم میخوام بازم ازت بنویسم رادین عزیزم، شما درست تاریخ 06/30 ساعت 8:15 صبح برای اولین بار کمی سینه خیز روی تخت رفتی. پستونک کمی جلوتر از خودت بود و دوست داشتی بگیریش. شروع کردی به کشیدن زانوت و به پستونک رسیدی، گرچه فعلا برات سخته. همون روز هم یک ساعت بعد باز هم برای اولین بار پات رو انقدری بالا آوردی که به سمت دهانت بردی. منم با کلی ذوق و شوق کارات رو میدیدم و تشویقت میکردم عزیز دلم. فعلا وقتی به سینه خوابیدی نمتونی به پشتت برگردی و بعد از اینکه خسته شدی شروع به گریه کردن میکنی تا برت گردونیم. بابایی، میوه رو برات پوست میکنه و میزاره جلوی دهانت. شما هم شروع میکنی به لیس زدن میوه. خیلی دوست داری گلم. وقتی ...
3 مهر 1390

نامه سی ام .... واکسن چهار ماهگی

رادین گلم، بلاخره این سرماخوردگی شما شکر خدا خوب شد و واکسن چهارماهگیت رو زدی. تاریخ 06/16 صبح با بابایی بردیمت پیش دکتر. آقای دکتر معاینه ات کرد و گفت که خوب شدی و میتونی واکسنت رو بزنی و ما هم از آقای دکتر خواستیم که واکسن شما رو بزنه. در حین زدن واکسن گریه کردی ولی بعدش آروم شدی و تا رسیدن به خونه هم آروم بودی. منتها وقتی رسیدیم خونه دیگه تبت شروع شد و درد پات هم حسابی اذییت کرد. فقط تو بغلمون که محکم میگرفتیمت میتونستی بخوابی، چون پاهات رو نمتونستی حرکت بدی. الهی دورت بگردم، واکسن چهارماهگیت رو خیلی اذیت شدی، چون فرداش هم دردت ادامه داشت. ولی شکر خدا دو روز بعد خوب شدی. راستی آقای دکتر گفتند که از تاریخ ششم مهر ماه میتونم غذای...
19 شهريور 1390

نامه بیست و نهم .... غلت زدن رادین

سلام رادین جان                                                                       چند روزی میشه باز ننوشتم. آخه بعد از تولد آراد عزیز دیگه سرگرم خونه مامان بزرگ رفتن شدیم و کلی از دست شما دو تا کوچولو سرمون شلوغ شده بود. آراد هم ساعت 14 بعداز ظهر روز 25 مرداد سال 90 در بیمارستا...
6 شهريور 1390

نامه بیست و هشتم .... تولد پسرخاله آراد

سلام رادین گلم یه خبر خوب. امروز خاله زنگ زد و گفت که دیگه آراد داره دنیا میاد. الان خاله بیمارستانه و گفتند که تا ساعت 2-1 بعداز ظهر به دنیا میاد. ایشالله خاله و آراد هر دو سلامت باشند. هم بازیهای خوبی برای هم باشیدا. قربون هر دوتون. ...
25 مرداد 1390

نامه بیست و هفتم .... سرماخوردگی رادین و خوابی که ازش دیدم

گل پسرم سلام. امیدوارم سالم و شاداب باشی مامانی، دیروز عصری که بیدار شدی باز بی تاب شدی. الهی بمیرم، چه گریه های میکردی. خود منم به گریه انداختی. سریع به بابایی زنگ زدم و گفتم که بیاد خونه تا ببریمت دکتر. خوشبختانه بابایی دیگه نزدیک خونه بود. بابا که رسید خونه، شما بهتر شده بودی و کمتر گریه میکردی. ولی به نظر جفتون بدنت داغ بود. گرچه تبت رو گرفتیم روی 36 بود. خلاصه سریع با بابایی بردیمت پیش دکتر. آقای دکتر معاینه کرد و گفت که سرماخوردگی پیدا کردی. ما احتمال میدیم به خاطر مراسمهای که برای فوت مامان بزرگ بابایی رفته بودیم، بیمار شدی. دکتر بهت دارو داد و خدا رو شکر فعلا که خوبی. راستی دیشب یه خواب جالبی هم ازت دیدم. میخوام...
24 مرداد 1390

نامه بیست و ششم .... رادین، کماکان خوابه

عزیز دلم، اگه تاریخ این نوشته های آخر رو ببینی، متوجه میشی که همشون در یک روز نوشته شده اند. میدونی چرا ؟ آخه شما گلم از صبح همش خواب بودی و سر جمع دو ساعت بیشتر بیدار نبودی. به خاطر همین مامان با اینکه کارهای خونه تا حدودی مونده ولی باز وقت کرده برات بنویسه. حالا جریان خواب زیاده امروزت: دیروز گلم از ساعت پنج عصر شما بی تاب شدی. نه در آغوش آسایش داشتی و نه زمانی که دراز کشیده بودی. خلاصه تا زمانی که بابایی بیاد حسابی مامان رو خسته کردی. مدام داشتم میگردوندمت. فدای سرت عزیزم. شب که بابایی اومد باز کمک شد و باهم خواستیم آرومت کنیم ولی موفق نشدیم و خلاصه ساعت یک شب با ماشین بردیمت بیرون. اولش خوابیدی و وقتی بیدار شدی باز آروم بود...
23 مرداد 1390